|
بازی روزگار را نمی فهمم... من تورا دوست دارم ...تو دیگری را.... و دیگری مرا... و همه ی ما تنهاییم.
|
نمیدانم چگونه بگویم که پرواز نگاههای زیبایت هنوز زیر آلاچیق دلم پرواز میکند
گاهی نگاه هایت با دلم بیگانه میشود
اما این را بدان که دلم هرگز رهایت نحواهد کرد
سالهاست که مرا در اندوه پاییز چند سالگی ام تنها گذاشتی اما...
اما آن غریبی را که درخیابان سرگردان نگاههایش ترک کردی
هنوز هم دیوانه ترین است.
با توام با تو خدا
یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست
کوچه های دل من باز خلوت شده است
قبل از این که برسم .............دوستی را بردند.
یک نفر گفت به من : باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است.
۲۵ مهر روز تولدم رو بخودم ........ میگم.
نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه مي لغزد
ولي ياران نمي دانند که من دريايي از دردم
به ظاهر گرچه مي خندم
ولي اندر سکوتي تلخ مي گريم .......................

سلام دوستهای خوبم
عید سعید فطر رو به همتون تبریک عرض میکنم
و امیدوارم لحظات خوب و خوشی رو پیش رو داشته باشین.
من ای دی اس الم تموم شده و احتمال اینکه بازم بگیرم خیلی کمه
واسه اینکه این ترم خیلی واسم فشردست به لحاظ سختی دروس
ولی سعی میکنم زود به زود بیام نت نظراتتونو میخونم نظر میذارم آپ هم میکنم
فقط یکم دیر به دیر
از همتون ممنونم
نظر یادتون نره
ایام بکامتون
دوستون دارم....................فراووووووووووووووووووووووووون
تو پناه منی وقتی راهها با همه ی وسعتشان تنگ می شوند....................

نیستی...
و من خوب می دانم این دل گرفته هر چقدر هم که ببارد
نه خزان تنهایی ام می شود بهار
نه لوت سینه ام لاله زار
و نه یأس واژه های ذهنم یاس سپید!
اما....
اما بغض می شوم و می بارم...
ببارم شاید به کنج آسمان دلم پیدا شوی....
رنگین کمان من!

به گواهی تقویم امروز
عمر سالهای غربتت به بیست و دو رسید...
نه خاطری به یادت بود و نه جمعی گرد هم آمد.
نه شمعی افروختند و نه هدیه ای آوردند.
تنها دیشب باران بارید...
یادم است
آنشب که می آمدی هم ,بارانی بود
دیشب هم مثل آن شبها
همان تلخ لبخند کهنه را بر لب داشتی:
"شکر غربت تنهایی مان امسال تنها تر بود..."
شکوه ای نیست:
لااقل باران تنهایت نگذاشت!
تمام بی خوابی شب را انگشت بر پنجره کوبید
خروس خوان صبح بود
که پرنده ای
در پس شبی بارانی
از شاخه پرید
و این کودک جاده های دور
بیست ودو ساله شد.
فردا تولد یکیه..........................................خودش خوب میدونه کیه
واسش ۳ تا آرزو میکنم :
اول سلامتی و تندرستی که از هر چیزی مهم تره
دوم موفقیت توی تمامی مراحل زندگیش
و سوم عاقبت بخیری که به نظر من خیلی مهمه...
و از ته دلم از خدا میخوام که آینده ای روشن در انتظارش باشه
اینم یه دسته گل و کیک و یه هدیه خیلی کوچولوی ناقابل که پر از صداقت و مهربونیه.....باور کن.



الهی تا آخر عمرت زنده باشی......
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ی ما را رفیق و مونس شد
سلام
امیدوارم حال همتون خوب باشه
من دیروز یکم سرم شلوغ بوده و نتونستم آپ کنم درسته که یکم دیر شده ولی واسه اینکه تو دلم نمونه میخوام ۲۷ رجب - مبعث حضرت رسول اکرم (ص) رو به همه ی دوستهای خوب و مهربونم و به همه ی مسلمون ها تبریک عرض کنم.
امیدوارم عذر تاخیرم رو پذیرا باشین. از همتون ممنونم
روز مرد رو به مرد زیبای راستینی که مقام زیبای مردانگی رو درک کرده
تبریک میگم .
روز پدر مبارک.
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غرال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش
بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود .
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد
سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نمیرد.
مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن.
امشب شب آرزوهاست...
شب خواستن...
شب امید داشتن...
چوب خطت پر نمی شود.....................................................بی حساب و کتاب آرزو کن.
اگر امشب دلت تا یه جاهایی پرکشید...................................منو از یاد نبر..........
بی حساب و کتاب امیدوارم........................
تنها می دانم که بايد نوشت
که نوشتن مرا آرام کند......
خدايا ديگر نمی دانم چه درست است!!
نمی دانم که آيا اين هم باز امتحانی است از سويت؟!
خدايا!! خدايا!!
نمی خواهم...٬ ديگر نمی توانم...
می دانم که تنها خود مقصرم... می دانم
خواهم ايستاد محکم در برابر نا ملايمات
اگر خدايا تو را هم نداشتيم٬ آن وقت چه؟
خدايا٬ تو اين زمونه همه به فکر خويشتن اند
ديگر قلب ها را نمی توان شناخت...
محبتها٬ عشق ها٬ همه و همه خريدنی شدند...
ای کاش
در آن دورانی که عشق ها واقعی٬ محبت ها وفادار بودند
به دنيا آمده بودم!
خدايا٬ تنها می دانم که تو بر همه چيز آگاهی.
و تنها دل به همين خوش کرده ام
نا اميدم مکن٬ رهايم نکن٬ که تنها اميدم تو هستی...
دستم گير و ياريم کن.
گاهی دوست می دارم ديوانه باشم٬
هيچ درک نکنم٬ نفهمم...
در دنيای خويش٬ آزادانه...
وای خدايا٬ چه لذتی..
در دنيايی زيستن که کسی از آن خبر نداشته باشد...
نمی دانم تا کی بايد عاشق بود...
بايد پنهان کرد عشق را...؟؟؟
دروازه ی دل را بست و قفل جاودانه بر آن زد
مبادا باز اين دل ديوانه سر بر آورد
و دوباره عاشق شود...
آسمان آبی٬
نسيم بهاری٬
آما دل من غمگين است٬
بهار آمد...
دل من زمستان است٬
تنهايی ام را با که قسمت کنم؟ ... نمی دانم!
بغض های دل را با که بگويم؟ ... نمی دانم!
عشقی که تنها با یک نگاه آغاز میشود ، با شناخت سست و سست تر میشود
ولی عشقی که با شناخت آغاز میشود با هر نگاهی عمیق و عمیق تر میشود . . .
اکثر ما نه به خاطر یافتن فردی کامل ، بلکه به خاطر کامل دیدن یک فرد نا کامل
عاشق میشویم که از پیله تنهائی خود رها شویم .
دل تمنا میکند تا من بسازم خانه ای / عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای !؟
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شاید
ده ها رنگین کمان
در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمین را در زیر پای خود داشتم
و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
به تمسخر میگرفتی
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند
اگر براستی خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که همیشه خواهانند
همیشه میتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی
و شاید من، کمر شکسته ترین بودم
اگر غرور نبود
چشمانمان به جای لبها سخن نمیگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم
اگر دیوار نبود
نزدیک تر بودیم،
همه وسعت دنیا یک خانه میشد
و تمام محتوای یک سفره
سهم همه بود
و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بودیم،
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را
در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبریز از ناباوری بودم
هیچ رنجی بدون گنج نبود
اما گنجها شاید، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید
تا دیگری از سر جوانمردی
بی ارزش ترین سکه اش را نثار او کند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگی بی ارزشترین کالا بود
ترس نبود،زیبایی نبود
و خوبی هم، شاید
اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر کینه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند
من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش میکردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
به یادگار نگه میداشتی
و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی
به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم
و تو نیزهرگز ندیدن من را..
آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟؟؟
روز میلا اقاقی ها را
جشن می گیرد.
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است.
همه ی چلچله ها بر گشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست.
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سروسینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دستی تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد!
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن.
فریدون مشیری

جدایی همین است
اینکه یک خانه ما را در بر گیرد
اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد
جدایی همین است
اینکه قلبم اتاقی باشد
خاموش کننده صداها با دیوارهای مضاعف
و تو آن را به چشم نبینی
جدایی همین است
اینکه در درون جسمت تورا جستجو کنم
وآوایت را در درون سخنانت جستجو کنم
و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم
جدایی همین است..................

خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت
خداحافظ طلوع من
غروب من خداحافظ
تو ای محبوب خوب من
سلام تو طلوع پاک شبنم بود
غروب ظلمت تاریکی وغم بود
سلام تو شروع آشناییها
نوید مهربانی ها
زمان همزبانی ها
دریغ از قطره های اشک سوزانم
که از بیداد تو بر رخ چکیده
خزان زندگی آمد
دل افسرده بعد از تو بهاری را ندیده
خداحافظ
خداحافظ
خداحافظ .......
هنوز نمی دانم
چگونه از این لحظه ها گذشتی
و زمین را پیمودی
و به قلبم بخشیدی
بهار را...
هنوز نمی دانم
چگونه آرام عبور کردی از من
و رد پای روحت بر جسمم باقی ماند
و تو راه را...
انگار هوس چیدن سیبی
تو را کشاند
به خراشیدن قلبم
که سال ها
در انتهای انبار چوبی ذهن
حتی نداشت هوا را...
یا جستجوی لیوانی نور
تو را کشاند به تاریکی درون من
تا روشن سازی
اتاقک آبی قلبم را
صدا کن مرا...

چون مزرعه ی تشنه به باران برسیم
یا من برسم به یار و یا یار به من
یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم....
خداحافظی گریه در یک غروبه
خداحافظی رنگ دشت جنونه
خداحافظی غم تو یه کوله باره
خداحافظی ناله ی قطاره......

متن زیر ترجمه ترانه ی نیایش هست که سلن دیون اونو خونده :
آیا ما می توانیم روح بهشت را لمس کنیم
آیا ما میتوانیم چون یک گروه مذهبی با هم متحد شویم
هر کودک دریچه ی نوری از زیبایی ها خلق می کند
آیاتو می توانی سقوط کلیسای جامع را بشنوی
همه جهان صدا می زنند
با نوای یک پیانو از اعماق قلب اشک بریز
از زمانی که جهان از دست رفته و فراموش شده است
تنهایی یک سفر بی پایان است
اما هنوز آن سعادتی که قول داده شده بود باقیست
هدیه ای از آنچه می تواند باشد
پس بگذار تا کودکان خورشید را بیاد داشته باشند
بگذار آنها برقصند و به آسمان پر بکشند
زندگی آنها تازه شروع شده است
بگذار کودکان باران را بوجود آورند
همان طور که رودخانه از میان مزارع جریان می یابد
جاودانه بودن درد آنها را کاهش می دهد
نیایش
هر آوایی در سرتاسر حاشیه ی ساحل خشکی
در چارچوب زمان هنوز برقرار است
گیجی و سراسیمگی مرتفع نشده
راه رفتن
هر فصلی که میگذرد
سرزمین عجایبی از آینه هاست
باغ اسرار می درخشد زیرا که تو
گل مهربان محو نمی شوی
فصل برداشت بی گناهی شیرین آنهاست
در صداقت باغ آرزوها
جایی است که یک عشق ابدی زندگی می کند
پس بگذار تا کودکان خورشید را به خاطر بسپارند
بگذار آنها برقصند و پایکوبی کنند
برای آنها زندگی آغاز شده است
بگذار کودکان باران را بوجود آورند
همچنان که رودخانه از میان مزارع جریان می یابد
جاودانه بودن رنج آنها را کاهش می دهد
نیایش....نیایش....نیایش....